شب های بلند زمستان هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن میکرد و کت آقاجون را از کمد بیرون میکشید میفهمیدیم قرار است جایی برویم همان سرِ شب با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم برای رفتن به یک شب نشینی آقاج
شاید سخت بشود توضیح داد اما برای من چیزی هیجان انگیزتر از این نبود که با جورابهای خیس از کفش های سوراخ و دستهای ترک خورده از سرما، بروم توی خانه ی دو اتاقه ی آقاجون و ببینم که توی یکی از اتاقها، چا
سندرم سیندرلا در خاورمیانه و در خرده فرهنگ های خاصی بیشتر دیده می شود. دختر ها را پرورش می دهیم. زمانی که دختر 3 ساله در عروسی با لباس سفید می رقصد می گوییم: «انشاا... عروس شوی!» زمانی که 15 ساله شد گ
چشمهامو بستم و شمردم ده ... بیست... سی... چهل... صدای دویدن و تلاش برای مخفی شدن رو میشنیدم... صدای آروم آواز یاکریم روی درخت انگور که با اومدن یک عده گنجشک شلوغ و پر سر و صدا گم شد. صدای گفتگوی خانمه
در درون خود چه دارید؟؟ سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود، آلمان شرقی و آلمان غربی و دیواری شهر برلین را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود. یک روز، افرادی از برلین شرقی کامی
هروقت صحبت مریم ژاپنی میاومد وسط، چشمای آقاجون برق میزد! مریم ژاپنی عشق اول آقاجون بود و وقتایی که سردماغ بود،از خاطراتش برامون تعریف میکرد. البته خاطرهی چندانی نداشت و توی دو ـ سه سالی که عاشقش
u200d زيباترين زن زندگیم را امروز ديدم! با او قرارى در خيابانى داشتم و وقتى كه نشست، وقتى كه انحناهاى طبيعى تنش نيمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشمهاى كنجكاوش نگاهم كرد. بى مضايقه "زن" بود. پيك